نی نی گولو
عشق به فرزند
قویترین آدم جهان زنیه که با وجود نامردیها ٬ مزاحمتهای اطرافیان ٬ زورگویی و ترس هنوز تو این جامعه درس میخونه ٬رانندگی میکنه ٬کار میکنه ٬عاشق میشه ٬اعتماد میکنه ٬مادر میشه وبه بچه اش یاد میده انسان باشه . پیشاپیش روز تون مبارک. با مهد و سرویس مهد هماهنگ کردم .آزمایش انگل و گواهی سلامت پزشکی هم گرفتیم فقط عکساش مونده بود که جمعه بعدازظهر آماده شد. ساعتهای ده شب بود که یاد الهه دوستم افتادم . پریا دختر الهه پرستار داره اما الهه معلم و تا اردیبهشت میره سر کار . همونجا باهش تماس گرفتم که اگه پرستار پریارو نمیخواد بیاد خونه ما اونم قبول کرد البته تا آخر اردیبهشت هفته ای دو سه روز لازمش داشت . چندروزی پرستار پریا با خود پریا اومدن خونه ما . باران که خیلی خوشحال بود چون کلی با پریا بازی کرده بودن . دیروزوامروز باران با زری خانم(پرستار) تنها بودن . خدا کنه باران و زری خانم با هم کنار بیان . دلم راضی نمیشه باران زودتر از ۴ سالگیش بره مهد . دختر گلم تمام مدت سرکار به یادتم و دل نگرانت . امیدوارم من و ببخشی که اینهمه ساعت پیشت نیستم و نمیتونم ازت مراقبت کنم . اما بدون دوستتتتتتتتتتتتتتتتت دارم . بینهایت دوستتتتتت دارم . با اینکه تو روزی صدبار به من میگی دوست ندارم اما بهت حق میدم . سانیا سارینا پریا سانیا و سارینا دختر عموهای باران پریا هم دختر عمه باران ۷ اردیبهشت تولد سانیا بود به باران کلی خوش گذشت البته سانیا وباران مثله موش و گربه می مونن هم خیلی همدیگه رو دوست دارن هم خیلی باهم دعوا میکنن. سانیا نقش بسیار مهمی توی زندگی باران داره چون هر اتفاقی تو خونه رخ میده باران میگه سانیا کرده . بعد نوشت : این مکان زیبا پدیده شاندیز . این رستوران بیشتر مسافرهای مشهد می آیند و معمولا تعداد مسافرها از خود مشهدیها خیلی بیشتر ه. اومدین مشهد اینجا تشریف بیارید . غذاش خوبه مخصوصا شیشلیکش خوشمزه است من میز بارش و بیشتر دوست دارم . سه هفته ای میشه که سرکار نرفتم بدلیل آرتروز گردن و پاها. از درداش ناراحت نبودم از ناتوان بودنم کلافه شدم . ۳تا از مهره های گردنم بهم نزدیک شدن و سبب بی حسی در دست و پاهام شدن . همه اینا یک طرف گردنبند طبی هم یک طرف که هیچ کاری با این گردنبند نمیشه کرد . باران گلم توهمش میگی نازی نسین مریضی ؟ این و باز کن (گردنبند) . روزی چند بار گردنم و بوس میکنی . الهی قربونت برم . دیگه بیشتراز این نمیتونم بنویسم. واسه همه خصوصا دوستهای مجازیم آرزوی سلامتی میکنم و امیدوارم سال خوبی داشته باشین. پیشاپیش عیدتون مبارک . لباسهات با اینکه هنوز مارکاش کنده نشده اما همشون کثیف شدن . این پیراهنت وکه پوشیدی کلی شگفت زده شدم. ۵ ماهه بودی که بابات یک ماموریت یک ماهه داشت و این لباس و از آلمان واست آورد . اون موقع فکر میکردم چقدر باید بزرگ شی تا این اندازت بشه هنوزم تو تصورم این بود که این لباس بزرگته اما وقتی پوشیدی از خوشحالی بال درآوردم باورم نمیشد اینقدر بزرگ شده باشی . حالا فهمیدم که چرا بچه ها همیشه واسه مامانهاشون بچه ان . علی جون بغیر از کادو و کیکی که واسم گرفته بود رستوران تشریفات هم رزو کرده بود که بدلیل سرمای هوا و سرما خوردگی باران کنسل شد و قرار شد یک روز دیگه بریم . علی جون ممنون بااینکه خیلی گرفتاری اما یادت نرفته بود و مثله همیشه کم نگذاشتی . دیروز بعداز ظهر هم زری و ناهید و جواد و مهدی و بزدان یکهویی و بدون خبر با کیک و کادو اومدن خونمون . خواهرهای گلم خخخخخخخخخییییللللللیییییییییی دوستون دارم . بدلیل سرعت اینترنت نتونستم عکس بگذارم . آقای سکسکه الفی بامزی چوبین خپل من عاشق این برنامه کودکها بودم . ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم، سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم، اما اکنون که در حال مرگ هستم، ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم قدردان موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید. سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم ... این نقاشی رو باران جونم کشیده . باران جونم در خواب ناز حدود ساعت بعدازظهر ۴ بود که من داشتم اتاقم و مرتب میکردم . باران و مامانمم توی اتاق باران بودن که یک صدای وحشتناکی مثله بمب اومد و من پریدم بیرون از اتاق . یک لحظه فکرکردم کمد افتاد یا دیوار خراب شد و دیدم مامانم باران به بغل سراسیمه اومد بیرون و خونه هم مثله یک گهواره تکون میخوره و تازه فهمیدم زلزله است وای مگه تموم میشد خدایا فقط فکر میکردم کجا باید فرار کنیم . صدای جیغی بود که از بیرون می شنیدم . خلاصه یک لحظه افتادم روزمین و سرم گیج شد و مامانم رو صورتم آب پاشید . بهوش شدم خداروشکر همه چی سرجاش بود.باران هم خیلی ترسیده بود واز ترسش خوابید. تا بحال همچین زلزله ای ندیده بودم .۵/۵ ریشتر بود و۲۰ ثانیه طول کشید . قدرت نمایی خدارو دوباره دیدم . خدایا چقدر دنیا بی ارزش چقدر مرگ نزدیکه وای چقدر مرگ زیر آوار وحشتناکه . حتما از مادربزرگت خوشت می یاد چون تپل و مهربونه و یک شکم نرم داره که میتونی روش بشینی زنگ هزارتا زنگوله تو صدای خنده هاشه با اون تو ۲ تا مادر داری. مامان گلم خیلی دوست دارم فقط عشق توی که بی حد و اندازست دوست دارم امروز یخبندون بود و مامانم از صبح زود بیدار بود و همش زنگ میزدکه خوبیم تو خیابون گیر نکردیم و حتی نگران بود که در یخ زده و من با کلید باز نکنم . دم پنجره منتظر که تا ما رسیدیم آیفون و بزنه که من کلید نندازم و یک موقع به قول خودش دستم درد نگیره .دوست دارم . من و تو مثله بازرسها از کارخونه بازدید کردیم و همه جا سرک کشیدیم برای شروع خوب بود اما هنوز همه دستگاهها راه اندازی نشده علی جان امیدوارم جواب همه این زحمتها و شب بیداریها و مارو ندیدنهات و بگیری . بازدید که تموم شد من و تورفتیم تومحوطه و ۳تا سگ نگهبان هم بودن . خلاصه کلی این سگهارو سرکار گذاشتی تو ماشین نشستیم وهی سرت و می یاوردی بالا اونا پارس میکردن باز قایم میشدی اونا ساکت میشدن باز تو سرت و می آوردی بالا و دالی میکردی اوناها پارس میکردن حدود نیم ساعتی ادامه دادی که سگها خسته شدن و خودشون و جمع کردن و خوابیدن اما تو خسته نشدی و ناراحت بودی که چرا خوابیدن بریم بیدارشون کنیم .(سگها هم بسته بودن ) دیشب بابا کارخونه بود نیومد خیلی بهونش و گرفتی و قبل خواب گفتی به بابا الو کن منم شماره بابارو گرفتم دادم بهت بابا که گوشی رو برداشت گفتی سلام مهندس چطوری ؟ من از تعجب شاخ در آورده بودم یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بابا هم اون طرف تلفن فکرکنم غش کرد . امروز صبح یک کم دعوات کردم از قصه دارم دق میکنم یادم که می یاد چشام پر اشک میشه آخه میدونی صبحها یک ساعت الاف لباس پوشیدنت میشم واسه هر تیکه لباس دیوونم میکنی دیروز از ساعت ۶.۳۰ تا ۷.۳۰ طول کشید . ظهرها هم که از خونه مامانی نمی یای بیرون ووووووااای اینقدر دنبالت می دویم تا یک تیکه از لباست و تنت کنم هنوز تنت نکردم در می یاری باز تکرار میشه صبح ولی تحملم تموم شد کلی سرت داد کشیدم و تو گریه کردی منم باهت گریه کردم قربون چشمات بشم . دعوات که میکنم میپری تو بغلم و بوسه بارونم میکنی و همونجا هزار بار علکی میگی مامان مامان ...... وای دلم برات تنگ شده . کاش همیشه پیشت باشم اصلا برام معنی نداره که بگذارمت برم سرکار اصلا نمیتونم این و بپذیرم . کارو خیلی دوست دارم خیلی برای رسیدن به اینجا تلاش کردم وزحمتها کشیدم اما از وقتی تو رو دارم اینا واسم بی ارزش شدن هرروز با خودم کلنجار میرم یعنی چی تورو میگذارم و میرم واقعا یعنی چی ؟ فقط دلم واسه زحمتهایی که کشیدم میسوزه وگرنه همین الان استعفامو میدادم نمیدونم درست میگم یانه ؟ اما هرروز با این افکار درگیرم که چرا خودم بچم و بزرگ نکنم ................... خداروشکر میکنم که پیش مامانمی وگرنه همینقدرم تحملم نداشتم . شاید ناشکری میکنم .میدونم ناشکری میکنم . خدارو شکر خدایا کمکم کن تا با این موقعیتم کنار بیام . ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب و مهر روزها بر می آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می ماند و روز فرا می رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می اندیشد و ستاره ای را اجیر می کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می دهد. ماه به استقبال مهر می رود و راز دل می گوید و دلبری می کند و مهر را از رفتن باز می دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می کنند و عاشقی پیشه می کنند و مهر دیر بر می آید و این شب، «یلدا» نام می گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه وطولانی است که همانا شب یلداست. آخه من از دست این شیطونیات چی کار کنم دیروز صبح خونه بودیم یک ثانیه در آپارتمان و باز کردم و رفتم نایلون آشغالهارو گذاشتم تو سطل یعنی ۱۰ ثانیه نشد درو بستی و چون کلید رو در بود قفلشم کردی من موندم پشت در هرچی بهت می گفتم کلیدو بچرخونی نمیتونستی . باباتم که خداروشکر بود اما تو حیاط بود یک ربعی گذشت تلاش کردی اما نشد و دیگه خبری ازت نشد هرچی صدات زدم جواب نمیدادی جیغ میزدم باران باران اما جواب نمیدادی از این طرفم جغ میزدم علی بیا باران ۱۰ دقیقه که جوابمو نمیده گریه میکردم و جیغ میزدم باران بالاخره بابات اومد با کلی آچارو وسیله اما در باز نمیشد مجبور شدیم درو باشدت و زور تمام شکستیم بلاخره اومدیم تو خونه تو که رو مبل لم داده بودی تلویزیون نگاه میکردی و پتو تو بغلت انگشتتم تو دهنت راحت البته فکرکنم کمی ترسیده بودی اما من بیچاره اشکم بند نمی اومد فشارمم افتاده بود و... بعد که آروم شدیم تازه فهمیدیم که چه کاری کردیم اگه باران پشت در بود چی میشد با اون شدت در وای خدایا این عکسهارو چند روز پیش دیدم ۱۰ ماه بودی. خونه خاله زری بودیم ظرف میوه رو گذاشتن جلوت فقط داشتی خودت و خفه میکردی . جمعه علی بابایی کمرش گرفت و نمیتونست تکون بخوره و کلی بدبختی داشتیم و تو تب کردی و بابا هم که بعضی شبها بدلیل کار جدیدی که راه انداخته نمی یاد اون شب هم از اون شبها بودکه نمی اومد خلاصه تا صبح پاشورت کردم و ۵ صبح بود خوابیدی و زنگ زدم محل کارم مرخصی گرفتم چون تب داشتی و ماشین هم نداشتم بهتر بود از خونه نیارمت بیرون . شنبه شب با بابا رفتیم پیش بابا علی و قرار بود بیمارستان بستری شه و تا ۱۲ شب الاف بودیم یکشنبه اومدم سر کار و ظهر ساعت ۳ جراحی دندون عقل داشتم با بابا رفتیم دندونپزشکی اینقدر وحشتناک و دردناک بود که به حال غش رسیدم خلاصه یک اتفاق بد دیگه هم افتاد اونم اینکه خالم و عمل کردن و اونم بیمارستان بیچاره مامانی از یک طرف بابا علی از یک طرف خواهرش تازه باران هم که هست امیدوارم این هفته زود تموم شه اما یک اتفاق خوبم افتاده پسر عمت آریا بدنیا اومده البته الان ۱۰ روزشه جمعه با دوست بابا رفتیم سرزمین عجایب .یک دختر کوچک دارن تو اصلا محلش ندادی یعنی با بچه های کوچکتر از خودت نمی سازی یک ساعتی با این سرسره ها سر گرم بودی اصلا نگفتی مامانم کو بابام کو حتی یکبار هم دنبال ما نگشتی به منم خیلی خوش گذشت رفتم تو دوران بچگیم . اینم عسل و باران دیشب رفتیم ولیمه مکه عمو و خالم (زنعمو هم هست ) . اول مهمونی که آروم بودی و توی بغل من یا مامانی یا بابا علی بودی اما شام که خوردیم دیگه غیر قابل کنترل شدی اینقدر توی سالن دویدی بچه ها رو هل دادی کیفهاشون و می گرفتی فرار میکردی وووووووووااااااااااایییییییییییییییییییی . جوراب شلوارت و که اولین بار بود پوشیده بودی پاره شد بس که زمین خوردی بعد کشیدمت کنار و باهت صحبت کردم و کمی دعوات کردم که آرومتر باشی تو هم باباعلی رو صدا زدی که نسرین من و زد بابامم با من دعوا که چرا میزنیش حالا به همه می گفتی نسرین من و زد . این عکس و قبل از مهمونی گرفتم ازت . شونه تیزو کردی تو چشمت (سمت چپ )خون مرده شده . پنج شنبه از صبح با هم بودیم بابا هم سرکار بود ساعت ۹ زنگ زد که تا ۱۲ نمی یام خاله زری و خاله ناهید داشتن میرفتن خونه مامانی دنبال ماهم اومدن و رفتیم . تو با اینکه شام خورده بودی اما با حسین و یزدان نشستین به ماست چکیده خوردن جو گیر شده بودی پابه پای اونا خوردی که داشتی خفه میشدی سطل ماستم فقط جلو خودت بود. این عکسها رو عمو مهدی به قول خودت مدی ازت گرفته . بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت. سالگرد ازدواجمون مبارک ۳ آذر سالگرد ازدواجمونه . یادش بخیر ۳ آذر ۸۴ ساعت ۱۲.۵ ظهر رفتیم حرم عقد کردیم آخه تو مشهد معمولا اول میرند حرم امام رضا عقد می خونن بعد میرن محضر ثبت می کنن ماهم همینطور . بارون هم می اومد دل من خیلی گرفته بود چند وقتی بود که به خاطر باران حرم نرفته بودیم . خیلی شلوغ بود اما باران دختر خوبی بود و روی پای من یا بابا نشسته بود یک مامان بزرگی بود که از اصفهان با دخترش و نوه هاش اومده بود باران خانومم کلی با مامان بزرگ دوست شدن و نخود کیشمیش و ذرت و بیسکوئیتی بود که خورد . اما با حرم رفتنم دل من باز نشد که نشد. چند روزی که محل کارم همه چی بهم ریخته قرار ساعت کاریمون ۸ تا ۴ بشه نیست که منم حالم خیلی خوب بود با شنیدن این خبر بهترم شد از صبح جلسه داشتیم و کلی جرو بحث فعلا که نتیجه ای حاصل نشد . پدر ایرانیان، کـوروش بـزرگ بر ایرانیان خجسته باد ... <<بگذارید هر کس به آیین خویش باشد آدمی تنها در مقام خویش به منزلت خواهد رسید>> این عکسهات و دیدم دلم واسه کوچیکیات تنگ شد ببین چقدر چاق بودی . این انار بزرگ ماله باغهای گودآسیای سبزوار که همکارم واسه باران آورده بود واقعا از دیدنش شگفت زده شدم فکر کنم نیم کیلو هست . این جوجه رو باباعلی ۳ هفته پیش که دپرس بودی واست گرفت که سرگرم بشی . دنیایی داشتی باهش اینقدر فشارش میدادی که چندبار نزدیک بود بمیره . بالاخره هم مرد. یا بری خونه مامانی یا هم خودم مرخصی بگیرم تا بهتر شی و پیشنهاد داد که یک پرستار خونه مامانی بگیریم که تو اینطوری دلت خوش باشه و پرستارو قبول کنی خلاصه که هممون و خوب درست کردی و آخرشم کار خودت و کردی و زهرا خانم و بیرون کردی . الان دو هفته که میری پیش مامانی و باباعلی خوشحال و شاد و بعداز ظهرها هلاک و خسته ای بس که اونجا می دویی و شر بازی در می یاری واسه تو که خوب شد اما من ساعت ۶.۳۰ از خونه می یام بیرون یک مسیر پر ترافیک و میرم تا میرسم اونجا و تورو میگذارم و تا دانشگاه میرسم میشه ساعت ۸ بعدازظهرها هم که ۳ می یام از دانشگاه بیرون تا میرسم خونه ۵ میشه و کل روزم رفته . اما اشکالی نداره تو خوش باشی . مامانی و بابا علی هم که کلا در خدمت تویند و هرروز دستورهات و اجرا می کنند . . یه کیک خیلی خوش طعم، با چند تا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن ۱۶ مهر تولد بابا بود . اما قرار ۵ شنبه یک جشن کوچولوی خانوادگی بگیریم وقراربابا مارو رستوران مهمون کنه . ما هم یک کادوی خوب واسش خریدیم . بابا جون تولدت مبارک . ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()





سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم،
بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم،
سپس می تونستم به کار برگردم اما برای بازنشستگی تلاش کردم،
لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.
برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم
















| Design By : Pars Skin |








